۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

قمار ما و شال مخملین دادستان

امشب، شب دردناکی است، می گویند این اولین بار نیست که کسانی اعتراف می کنند و آخرین بار هم نخواهد بود، موضوع این نیست...

عکس دو نفره حسین درخشان و محمد علی ابطحی را در خانه ابطحی به خاطر می آورم و اینکه نوشته های اولی، امروز به عنوان دادخواست علیه دومی قرائت می شود و دومی به طراحی کودتای مخملی-مخملین چون شال دادستان!- اعتراف کرد. چنان با اصرار اعتراف کرد که انگار باور نداشت که باور کنیم. امشب دریافتم که وقتی با "سردبیر:خودم" شروع کردیم و به "وب نوشته ها" رسیدیم، وقتی با درخشان خندیدیم و فکر کردیم و با ابطحی کیف مان کوک بود، داشتیم تمرین سرنوشت می کردیم... وبلاگ خوانی و وبلاگ گردی ما بازی نبود انگار و اگر بود قماری بزرگ بود و بسیار دردناک، قماری بر سر خیلی چیزهای عزیزمان.

تا بحال تصویری چنین مسخ شده از هیچ خویش و نزدیکی ندیده بودم، که ابطحی- آنقدر که وب نوشته ها را دوست داشتیم- جزئی از خانواده اینترنتی ما بود. شاید عطریانفر را چندان نمی شناختم که حرفها و اداهایش در من اثر نکرد. هر چند به یقین بر سر دوستان و نزدیکانش آواری بوده ست. اما حساب ابطحی جدا بود شاید که نت های حسی اش را، طنز کلامی و صداقتش را و حتی ترتیب کلماتش را خوب می شناختم، نه، این صاحب وب نوشته ها نبود و کاش بود... غیبت اش در کالبد نحیفی که به جای فربه گی دوست داشتنی اش نشسته بود به وضوح پیدا بود و آن تن بی روح، هم بغض بود در گلوی ما و نگاهمان که پیش پدر و مادر پیر پای تلویزیون چگونه می گفتیم این کیست که کلماتش "خود و ما" می شکند؟

دلم می خواست امشب من هم اعتراف می کردم، به دوست داشتن وب نوشته ها، به قفلی در حلقم اعتراف می کردم، به خیسی چشمانم که این غرایب روزگار ندیده بود.

ابطحی عزیز، اعترافاتت ننگی بر پیشانی بلند و خسته تو نیست، شرمی بر ماست که نتوانستیم کاری کنیم دست هایت نلرزد، شرم بر ماست که واماندیم از رهاندن ات از بند تا که زندانبان تو را با قرصی از "هیاهوی دنیا" برهاند و ما هی بغض کنیم و بغض کنیم و بغض...

نه، ننگی بر پیشانی تو نیست که روح انسانهای واقعی این قرن و نفس حاضر را می توان شکست و روح شکسته بر کالبدی استحاله شده نشاند و بی مدافع و منصف به تماشایش نشست.

آه که اگر به هر قناری در قفسی

چون امشب که به تو

نگاهم را فشردم

اندکی نظاره می کردم

قفسی و شبی نمی ماند، که نگاهم

همه بنیان قفس ها را

برکنده بود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر