آمد
برای بی شمار خط و انگشت
صدایی از پشت آینه ها
سرخ به نگاه و
پلاستیک در پوست
آمد و بست
آسمان را به روی چنار
با پنجه هایش
که باز بود و به گلو نمی رفت
آمد و شست
سایه ها را و برگ
در معلق
احساس رودخانه کرد
آمد و حق به حق شمرد
و بر لمس کشاند
پوست ناله ها را
چرا که آفرینه ای در راه بود
سبز...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر