۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

احساس رودخانه


آمد

برای بی شمار خط و انگشت

صدایی از پشت آینه ها

سرخ به نگاه و

پلاستیک در پوست

آمد و بست

آسمان را به روی چنار

با پنجه هایش

که باز بود و به گلو نمی رفت

آمد و شست

سایه ها را و برگ

در معلق

احساس رودخانه کرد

آمد و حق به حق شمرد

و بر لمس کشاند

پوست ناله ها را

چرا که آفرینه ای در راه بود

سبز...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر